از پنجره بیرون را نگاه می کنم .از این بالا همه چیز شبیه هم است.نمی شود فهمید کجای آسمانیم.خسته شده ام و خیال می کنم بیش از آنچه که خلبان گفته بود روی هواییم.باز هم بیرون را نگاه می کنم .قله مخروطی برف آلودی از میان بقیه کوهها سرش را بالا آورده و انگار از دور دارد دست تکان می دهد و می گوید من دماوندم.

 به صندلی خالی کنارم نگاه می کنم .کاش برادرم هنوز کنارم بود و آنوقت دماوند را نشانش می دادم.دلم می گیرد.دلم سخت می گیرد . بخشی از آن هنوز پیش برادرم جا مانده . توی دلم به آقایی که یک صندلی آنطرف تر نشسته می گویم "ببین این دماوند است. یعنی الآن در آسمان تهران هستیم و یعنی سفر دارد تمام می شود."باز هم به صندلی خالی کناری ام نگاه می کنم .شاید بدی تنها سفر کردن همین است که باید همه چیز را تنها ببینیم.

اما روز های گذشته را که مرور می کنم می بینم گاهی همین تنها دیدن و تنها تجربه کردن است که خاطراتی را می سازد که هیچوقت هیچ جا باز گو نمی شود و فقط و فقط مال خود آدم است و این لذت بخش است.

دماوند باز هم مرا یاد رضا امیرخانی می اندازد همانطور که لحظه به لحظه ی سفرم کتاب زنده امیرخانی بود که ورق می خورد. نمی دانم اگر امیر خانی هم مثل من هوایی به تهران بر می گشت، وقتی دماوند سرسختش را دوباره می دید کتاب"جانستان کابلستان"ش را  که با دماوند آغاز کرده بود چگونه پایان می داد؟